خرید بک لینک
درون قلبت، یک سرزمین بکریست که تاکنون کسی به آنجا نرفته است. جایی که لابلای کوه های بلند و کوچکش، دریاچه ای است به بزرگی صداقت. کنارش که می نشینی، خط آبی چشمانت، امتدادش را، از شرق به غرب قطع می کند. و ناگهان آسمان، دوباره، در آغوش گرم و آرامش متولد می شود. و یا حتی تمام سرسبزی های اطراف آن. کنارش که می نشینی، دو بال بزرگِ سپید در می آوری جوری که دلت می خواهد بر فرازش به پرواز در بیایی و خودت را د

برچسب: سرزمین,آرزوهایت, نویسنده: کوروش صادقی تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1396 ساعت: 4:18

بنویس، داستان زندگی من را بنویس. با قلمی که مثل رود، روان است و مثل آسمان شب، سیاه. مقدمه اش را اینگونه شروع کن. که یک روز گرم تابستانی، خورشید، دلش گرفت، ناگهان خسوف شد، آبی آسمان،سیاه، غروب شد، پرنده ها آرمیدند، گل ها یخ زدند، همه جا پر شد از درد. بنویس که درد پاره تن من شد.این را اگر می خواهی بنویسی کمی پس از مقدمه بنویس. آنجا که داستان شروع می شود. وقتی که غروب شد، درد آمد، ستاره ها هم آمدند.

برچسب: بنویس,قرار,جاری,باشم, نویسنده: کوروش صادقی تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 23:03

صفحه بندی